پانیساپانیسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

panisa

هرم هوش

اون روز دیدم صدات نمیاد امدم دیدم داری مدام سعی میکنی اینارو درست بندازی سر جاش راستی امروز برنامه پنجول میدا گفتم مامان توهم دست بزن دست زدی الان هر کار خوبی انجام میدی دست میزنی برای خودت ...
8 مهر 1392

پیاده روی

اون روز باهم از در خونه تا سرکوچه که خیلی هم راه بود باهم رفتیم بیرون شما خیلی خوشت آمده بود به هرچی میرسیدی می خواستی برش داری می گفتم مامان آشغال بیا نگاهش میکردی می خواستی خم بشی و برش داری امابا حرف من پشیمون میشدی اصلا حاظر نبودی دستت تو بدی من تجربه جالب بود همه نگاهت میکردن کوچلو قدم برمیداشتی آدم میگفت درسته قورتت بدم همه کیف میکردن نکاه میکردن دوست دارم نفسم راستی کتونی هاتو یک هفته بیشتره خریدم عکس میزارم
8 مهر 1392

روزهای که گذشت

اون روز نهار می خوریدیم چون دارم عین مورچه غذا برای زمستون انبار میکنم نهار مجبورشدیم تن ماهی بخوریم باب خیلی گرسنه بود تن ماهی آوردم سر سفر باز کردیم ترشی هم بود شما عین همیشه نهارتو زود دادم و آمدی تو سفره شیطونی کنی منم ترشی برداشتم ترسیدم دهنت بسوزونه که یک دفعه به طرز وحشتناکی لبه در تن ماهی دستم برید یک برش عمیق اینقدر درد گرفت که خواستم از هوش برم بابا محکم فشارش داد تا خونش بند بیا اما تموم دست بابا پرشد از خون مگه بند میامد تا یکساعت انگشتم سر بود وقتی باهاش کارمیکردم درد میکرد خلاصه اینم حکایت ما بود من مونده بودم کلی بادمجون برای سرخ کردن پیاز برای فریز کردن هویج وکرفس و...... تازه باید ترشی هم درست میکردم بااین انگ...
8 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به panisa می باشد