پیاده روی
اون روز باهم از در خونه تا سرکوچه که خیلی هم راه بود باهم رفتیم بیرون شما خیلی خوشت آمده بود به هرچی میرسیدی می خواستی برش داری می گفتم مامان آشغال بیا نگاهش میکردی می خواستی خم بشی و برش داری امابا حرف من پشیمون میشدی
اصلا حاظر نبودی دستت تو بدی من تجربه جالب بود همه نگاهت میکردن کوچلو قدم برمیداشتی آدم میگفت درسته قورتت بدم همه کیف میکردن نکاه میکردن
دوست دارم نفسم
راستی کتونی هاتو یک هفته بیشتره خریدم عکس میزارم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


پیاده روی
