پانیساپانیسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

panisa

روزهای که گذشت

1392/7/8 10:52
نویسنده : SEDIMAMAN
68 بازدید
اشتراک گذاری

اون روز نهار می خوریدیم چون دارم عین مورچه غذا برای زمستون انبار میکنم نهار مجبورشدیم تن ماهی بخوریم باب خیلی گرسنه بود تن ماهی آوردم سر سفر باز کردیم ترشی هم بود شما عین همیشه نهارتو زود دادم و آمدی تو سفره شیطونی کنی منم ترشی برداشتم ترسیدم دهنت بسوزونه که یک دفعه به طرز وحشتناکی لبه در تن ماهی دستم برید یک برش عمیق اینقدر درد گرفت که خواستم از هوش برم بابا محکم فشارش داد تا خونش بند بیا اما تموم دست بابا پرشد از خون مگه بند میامد تا یکساعت انگشتم سر بود وقتی باهاش کارمیکردم درد میکرد خلاصه اینم حکایت ما بود

من مونده بودم کلی بادمجون برای سرخ کردن

پیاز برای فریز کردن

هویج وکرفس و......

تازه باید ترشی هم درست میکردم

بااین انگشتم تموم لباس های نازو جقلتم با دست شستم

فدات بشم الان خوبم فدای سرت

خدا رحم کرد اگر زبونم لال تو چیزیت بشه من میمیرم ناز نازی جون

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به panisa می باشد