روزهای که گذشت
اون روز نهار می خوریدیم چون دارم عین مورچه غذا برای زمستون انبار میکنم نهار مجبورشدیم تن ماهی بخوریم باب خیلی گرسنه بود تن ماهی آوردم سر سفر باز کردیم ترشی هم بود شما عین همیشه نهارتو زود دادم و آمدی تو سفره شیطونی کنی منم ترشی برداشتم ترسیدم دهنت بسوزونه که یک دفعه به طرز وحشتناکی لبه در تن ماهی دستم برید یک برش عمیق اینقدر درد گرفت که خواستم از هوش برم بابا محکم فشارش داد تا خونش بند بیا اما تموم دست بابا پرشد از خون مگه بند میامد تا یکساعت انگشتم سر بود وقتی باهاش کارمیکردم درد میکرد خلاصه اینم حکایت ما بود
من مونده بودم کلی بادمجون برای سرخ کردن
پیاز برای فریز کردن
هویج وکرفس و......
تازه باید ترشی هم درست میکردم
بااین انگشتم تموم لباس های نازو جقلتم با دست شستم
فدات بشم الان خوبم فدای سرت
خدا رحم کرد اگر زبونم لال تو چیزیت بشه من میمیرم ناز نازی جون


روزهای که گذشت
