پانیساپانیسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

panisa

92/04/24 چه زود دیر میشود گاهی

انگار همین دیروز بود که برای اولین بار بغلت کردم و بهت شیر دادم اعتراف میکنم از اینکه جوی بقیه شیر میدادم بهت چقدر بدم میامد اما حالا خودمم بهت وابسته شدم بهت شیر که نمیدم انگار یک تیکه از وجدم کنده شده دیروز فکر میکردم چه جوری از شیر بگیرمت حالا این 11ماهه اینقدر بین منو تو وابسگی ایجاد شده خدایا خودت کمکم کن راستی وقتی به پاهات نگاه میکنم یاد اولین روز می افته که چقدر کوچیک بودی ونازوضعیف گاهی وقتا فکر میکنم قدر اون روزها رو ندونستم یعنی میدونی چیه کسی پشتم نبود تا بتونم کامل لذت مادر بودن بچشم ولی بخدا قول میدم برای تو چیزی کم نزارم وقتی می خوابی خیلی دلم میگره کاش بیدار بودی وشلوغ میکردی دوست دارم ...
8 مهر 1392

92/04/28 دعوا

دختر نازم الان بغلم خوابیدی شیر خوردی و خوابت برد امروز روز بدیبو خیلی بد فقط منو ببخشش تو از صبح بیدار شدی من هرچی درست کردم نخوردی منم دعوات کردم مدادم حتی حاضر نبودم وقتی داد سرت زدم بغلت کنم چون ناراحت بودم ازت چند نوع صبحانه غذا اوردم اما نخوردی ولی دیدم خوابت میاد بغلت کردم و شیر بهت دادم تو خواب مدام هق هق میکردی منم اعصابم خورد بود فقط می خواستم بخوابی ولی بغلت کردم و بوسیدمت و نازت کردم دیدم یکدفعه هق هقت قطع شد اینجا بود که کلی از خودم خجالت کشیدم منو بخشش دوست دارم بخدا دیگه دعوات نمی کنم به اشتباهم پی بردم
8 مهر 1392

92/05/02 دالی

تازه گیا یاد گرفتی میگم دالی کنی دستای کوچلو خوشگلتو میزاری روی چشمت و دالی میکنی ...
8 مهر 1392

92/05/04 خاطرات زایمان طبیعی مامان پانیسا

راستی دختر گلم تا الان نشده بود خاطره روز خوبی که بدنیا امدی بنویسم شاید اون وقت که این میخونی من نباشم شاید تو توی ماه مبارک رمضان به دنی آمدی گلم 19 مرداد شب 21 رمضان عصر برای چکاپ هفتگی رفته بودم این ماه هشتم و نهم باید هر هفته میرفتم پیش دکتر فرحناز فریدونی من دقیقا 37 هفته خوردی بودم یعنی شما 2 هفته زودتر به دنیا آمدی میگفتم عصر که رفتم دکتر معاینه کرد و گفت ببینم درد داری گفتم کمی آره گفتم خانم دکتر امشب وقتشه گفت آره میتونی برو بخواب بیمارستان ببینم امشب میزایی یانه دقیقا حرف خودش من هم خوشحال بودم هم باور نمیکردم همه استرس داشتم .... بهم گفت یک دوش بگیر و یک شام سبک بخور بیا قبل ساعت یازده اونجا باش شب منم تا ...
8 مهر 1392

92/04/29 امشب خیلی دلم گرفته

دوست دارم شعر بخونم تو وبلاگت بزارم شاید دلم آروم بشه وقتی که تو نیستی... وقتی که تو نیستی دنیا چیزی کم دارد مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن، یک وا‍ژه، یک ماه! من فکر می کنم در غیاب ِ تو همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست! همه ی ِ پنجره ها بسته است! وقتی که تو نیستی من هم تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام! ...
8 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به panisa می باشد