پانیساپانیسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

panisa

92/05/04 خاطرات زایمان طبیعی مامان پانیسا

1392/7/8 10:42
نویسنده : SEDIMAMAN
2,149 بازدید
اشتراک گذاری

راستی دختر گلم تا الان نشده بود خاطره روز خوبی که بدنیا امدی بنویسم شاید اون وقت که این میخونی من نباشم شاید

تو توی ماه مبارک رمضان به دنی آمدی گلم 19 مرداد شب 21 رمضان

عصر برای چکاپ هفتگی رفته بودم این ماه هشتم و نهم باید هر هفته میرفتم پیش دکتر فرحناز فریدونی

من دقیقا 37 هفته خوردی بودم یعنی شما 2 هفته زودتر به دنیا آمدی

میگفتم عصر که رفتم دکتر معاینه کرد و گفت ببینم درد داری گفتم کمی آره

گفتم خانم دکتر امشب وقتشه گفت آره میتونی برو بخواب بیمارستان ببینم امشب میزایی یانه دقیقا حرف خودش

من هم خوشحال بودم هم باور نمیکردم همه استرس داشتم ....

بهم گفت یک دوش بگیر و یک شام سبک بخور بیا قبل ساعت یازده اونجا باش شب

منم تا وسایل خودم و تورو جمع کردم و حمام رفتم و رفتیم دنبال مامان خودم شد ده و نیم یازده

اول رفتم پذیرش بعد رفتم اتاق زایمان بسری شدم امدن فشار خونم و اینا رو چک کردن دکتر خودم امد گفت چرا دیر امدی ؟

بعد از قبل قرار بود که طبیعی زایمان کنم چون بابا مهدی مخالف سزارین بود

همین که وارد اتاق شدم یک خانم رو تخت خوابیده بود وااااااااااااااااااااااااااااای چقدر درد ناک بود گفتم مبارکه به سلامتی زایمان کنی زد زیر گریه و گفت بچه ام مرده من و میگی تمام اعتماد به نفسم یکجا از بین رفت

پانیسا جون اون شب بهم گفتن همش باید نفس عمیق بکشم با هر نفس برای سلامتی تو دعا میکردم

میگفتم خدایا من دختر از تو میخوام خانم های که توی اتاق های قبلی بودن همش جیغ میکسیدن منم برای اولین بار بود داشتم از ترس سکته میکردم

خلاصه به من گفتن بخواب هروقت مشکلی بود میایم هر نیم سایت یک ساعت معاینه میکردن که خیلی درد داشت همراه خونریزی

راستی 2تا از دوستانم هم بودن فهیمه و زینب

فردا صبح ساعت 6 ماما امد برای اینکه من نفهمم کیسه ابمو با میله پاره کرد به بهانه معاینه امده بود ولی من فهمیدم که یکدفعه گفت اووووو کیسه ابتم که پاره شد دیگه زایمان میکنی برای ظهراون شیفتش تموم شد و رفت

اون خانم هم که بچه اش از دست داده بود از شب قبلش درد میکشید خلاصه بماند اتاقم و عوض کردن بردن جایی دیگه رفتم تو اتاق دیدم دوستم زینب

خوب بود البته من شب قبلش تا صبح نخوابیدم مدام دستشویی میرفتم نفس عمیق میکشیدم و میامدن کنتر میکردن

هرچی میرفت درد ها شدید تر می شد دلم می خواست از بیمارستان فرار کنم

به بابا مهدی زنگ زدم گفتم شماره دکتر فریدونی دارم بهت میدم زنگ بزن بگو بیاد سزارینم کنه

وقتی صبح دکتر امده بود مهدی گفته بود بهش قبول نکرده بود گفته بود رحمش 8 سانت باز شده میتونه من عملش نمی کنم

موند خاله سودی امد کلی دلگرمی بود دستش محکم فشار دادم وگفتم دارم میمیرم از درد اون هم چشماش پر شده بود از اشک و گریه میکرد منم مدادم احساس تهو ودستشویی داشتم دلپیچه های شدید به حدی بود که میخواستم دستهای تخت و گاز بگیرم ومیگفتم دندون هام میشکنه به درک چون درد خیلی شدید بود

اونقدر درد داشتم که تا الان اینجوری ناله نکرده بودم خلاصه خاله خدیجه دوست خاله سودی رفتن من موندم و درد کلی به پرستار ها ناسزا گفتم اونا هم هیچی نمی گفتن میامدن میگفتن مونده من عصبانی شدم گفتم آخه چقدر مونده بگو داره بچه به دنیا میاد کمکم کنید

اون لحضه من همش زور میزدم تا اینکه یک خانم امد گفت بیا پایین از شدت درد نمی تونستم راه برم اما با پاهای خودم مجبورم کردن که برم تو یک اتاق دیگه اون اتاق 2تا صندلی داشت عین صندلی تو مطب معاینه و کلی وسایل عمل و....

دیدم دوستم فهیمه روچند لحظه قبل اون هم اوردن اون بچه اش پسر بود ماما چند تا بود معاینه کردن گفتن هردو عین هم هستن

من که درد داشتم گفتم تورو خدا اول بیاین سراغ من دکتر فریدونی امد اول بچه فهیمه رو دنیا اورد لحظه قشنگی بود وبعدیک ماما با تجربه رفت سراغ فهیمه شروع کرد بخیه کردن ویعد نوبت من شدنزدیک اذان ظهربود دکتر به اون قسمت آمپول بی حسی زد و شروع کرد بریدن و کمک به من گفت یواش زور بزن وازاین حرفا خلاصه یکه دفع شما امدی بیرون سفید عین برف موهای مشکی زیاد که همه گفتن نازی چه دختر مو بلندی دکتر بند ناف هارو جدا کرد و جفت درآورد اون لحظه تموم درد ها ریخت نمی دونم دخترم انگار سبک شدم خالی شدم یا دوباره متولد شدم لحظه بیاد موندی بود که عین یک تابلو نقاشی تو ذهنم نقش بسته شما دقیا اون لحظه که صدای اذان تو بیمارستان پیچید شما هم با گریه ات به این دنیای زیبا امدی و زندگیمون قشنگ کردی

بعد دکتر شروع کرد بخیه زدن کرد ازش خواستم خودش بخیه ام کنه ازش ممنونم

بعد اتمام کار من داشتن به شما رسیدگی میکردن ماما تو اتاق قد تو وزنتو همه چیز اندازه گرفتن و نوشتن

بعد برن تو رو نشون بابا و مامان جونی دادن

منم حاظر شدم با ویلچر بردنم بخش عزیزم

من و شما خوابیدیم اینقدر خسته بودم نزدیک غروب بود با صدای مادرم وخواهرم.....بیدارشدم بهم گفتن شیر بدم بهت خلاصه مامانی شیر که نداشتم

نمیدونستم شیر ندارم شما هم مک میزدی میخوابیدی اونم جریانی بو برای خودش پرستا میامد اموزش میداد

خاله سودی رفت برامون کلی وسایل آورد و خرید بابا هم مدادم زنگ میزد ومیگفت دخترم چه میکنه همه امدن

مامان مینا هم که تاز عمل کرده بود با اون حالش ما رو تنها نزاشت

خلاصه همه رفتن من موندم و تو زن عمو سمیرا خیلی بهمون لطف کرد شب اونجا بود هیچ وقت اون محبتش فراموش نمی کنم

مدام به شما رسیدگی میکرد صبح بابا و مامان و عمو ایرج و تینا امدن دنبالمون که من تو وبابا مامان جون رفتیم

خونه یک هفته اونجا موندیم و امدیم خونه خودمون اون یک هفته واقعاتلخ گذشت بعدا برات مینویسم گلم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به panisa می باشد