امروز درست 15 ماه هستش که پیش که پیش ما هستی وقتی بهت نگاه میکنم اشک تو چشمام جمع میشه چون تو دیگه اون نوزاد کوچلوی دیروز نیستی که 3200گرم بود تاحال بزرگ شدی قد کشیدی و حرف میزنی و راه میری و میخوابی و خودت شیر میخوری مستقل شدی نه کامل خیلی پیشرفت دارشتی نمی دونم کدوم بگم گل نازم از دلج بازیهات بگم وقتی لج میکنی و گریه چیزی بخوای ندم بهت یا ازت بگیرم که خطر ناک باشه میشینی و خودتو میکوبی زمین و قهر میکنی از رقصت بگم پاهاتو نوبت نوبت بلند میکنی و میکوبی زمین به عرض شونه هات بازشون میکنی وگردنتم کج میکنی گاهی هم قربون صدقه ات میرم شونه هاتو میار بالاو دستهاتو میچسبونی بهم و راه میری گاهی از بعضی چیزها میترسی اما از وقتی به دن...