پانزده ماهگی
امروز درست 15 ماه هستش که پیش که پیش ما هستی وقتی بهت نگاه میکنم اشک تو چشمام جمع میشه چون تو دیگه اون نوزاد کوچلوی دیروز نیستی که 3200گرم بود
تاحال بزرگ شدی قد کشیدی و حرف میزنی و راه میری و میخوابی و خودت شیر میخوری مستقل شدی نه کامل
خیلی پیشرفت دارشتی نمی دونم کدوم بگم گل نازم
از دلج بازیهات بگم وقتی لج میکنی و گریه چیزی بخوای ندم بهت یا ازت بگیرم که خطر ناک باشه میشینی و خودتو میکوبی زمین و قهر میکنی
از رقصت بگم پاهاتو نوبت نوبت بلند میکنی و میکوبی زمین به عرض شونه هات بازشون میکنی وگردنتم کج میکنی
گاهی هم قربون صدقه ات میرم شونه هاتو میار بالاو دستهاتو میچسبونی بهم و راه میری
گاهی از بعضی چیزها میترسی اما از وقتی به دنیا امدی از تاریکی نترسوندمت
هنوزهم گل سرهاتو میکنی و میزاری دهنت باید مراقبت باشم
خیلی شیطون شدی خونه تقریبا خوبی ولی جایی میریم مدادم دنبال فضولی واذیت کردنی حرف هم گوش نمیدی اصلا
وقتی چیزی دستت باشه ازت بخوام فرار میکنی جیغ میزنی
درب یخچال باز میکنم میای تو یخچال وبا کلی کلک میارمت بیرون گاهی هم موفق نمیشم
وقتی من نشستم میای پشتم و ازم میخوای باهات دالی بازی کنم
گاهی خودت با بالشت و پتو با من بازی میکنی
بهت میگم برو اسباب بازی بیار میری از توی آشپزخونه تو سبد اسباب بازی میاری
حلقه هرم هوشت دوست داری میکنی پات فکر میکنی کفشه
موز دوست داری پستشو بکنم نصفه بدم دستت تا همه جارو باهاش کثیف کنی
فلا همین یادم بیاد بازم مینویسم
سهم انسان از هستی به وسعت قلب مهربان اوست بی شک تمام هستی سهم توست.


پانزده ماهگی
