یک اتفاق وحشناک
امروز یک لحظه رفتی جلوی میزو واییییییییییییییییییییییییییییییییی اصلا نمیتونمن دیگه تصورش کنم
لبه میز گاز گرفتی خواستی بری بالا که یک دفعه محکم خوردی زمینی اولش هیچی نبود بغلت کردم بردمت جلوی بوفه که یک دفعه دهنت پرخون شد وبه حالت وحشتناکی خون میامد شدید و خیلی قرمز و بای یک لحظه مردم سریع جیغ کشیدم و باباتو صدا زدم گفتم خون خون خون از دهنش میاد مهدی چه کارکنم خیلی دست و پاچه شدم باباهم مدام سرم جیق میزد و می گفت چرا میز گذاشتی کلی دعوا م کرد حرفهای بعد نثارم کرد تو اون شرایط هرچی دهنش آمد گفت عین بید می لرزیدم فقط خدا میدونه چه حالی بودم بردمت جلوی ظرف شویی مدادم دهنت می شستم جیق میکشیدی و خون میامد و گریه میکردی نمیزاشتی ببینم چی شده خلاصه دستمال گذاشتم و اینا تا یکم بند امد بعد بهت شیر دادم و خوابیدی جاتو عوض کردم دیدم تو ی دهنت خبری نیست با دق تنگاه کردم دیدم بله اون قسمن بالا دهنت یک گوشت نازک داره از داخل بریده شده البته خونش بند امده بود خدارحم کرده هزار مورد امد ذهنم لبت دندونت یا زبونت خدای نکرده خدا بهت رحم کرد گلم


یک اتفاق وحشناک
