مراسم
یکشنبه بعداز ظهر راه افتادیم رفتیم زنجان ساعت 3 با مامان مینا بابا جونخلاصه کل راه خواب بودی ویکبارهم شیر خوردی
شام خوردیم شب اونا موندیم صبح ساعت 5 صبح بیدارشدیم شما خواب بودی ره افتادیم رفتیم کرج خونه خاله مژکان و عمو حمید نی نی نازشون مارتیا خان جیگر کوچلو
ساعت نزدیکای 10 بود رسیدیم شما کلی اونجا شلوغ کردی آتیش سوزندی
چقدر حسودی کردی من یک لحظه مارتیا جون بغل کردم گریه کردی منم دادمش به باباش خلاصه مدادم دنبال من بودی که نکنه یواشکی بغلش کنم
مارتیا یکسال دقیا از شما کوچیک ترتو 19 مرداد ومارتیا 5 مردادا امسال به دنیا آمد
بعد نهار حاظر شید همه با هم بریم تالار شما خیلی اذیت کردی تامن حاظر بشم بماند که پیش مامان مینا و بابا ت بودی چه بلای سر لباست آوردن میوه دادن دست برای اینکه گریه نکنی اون لباسی که من خیلی دوست داشتم والبته گرون قیمت بود برات خراب کردن از دست اینا چی بگم گلم شما قبل تالار خوابیدی وتو ماشین بیدار شدی
توی تالار مارتیا کلی مامان شو اذیت کرد عزیزم اصلا شام نخورد
شما که خیلی از عروسی خوشت آمدوکلی شلوغ کردی کلی
شام نخوردی نزاشتی منم شام بخورم
بعد برگشتیم خونه دایی بابا اونجا خوابیدیم شما از خستگی این چند شب برای شیر بیدار نشدی
صح زود هم ساعت 5 بیدارشیدیم امدیم زنجان خونه عمه معصومه شما بازم کل ره خوابیده بودی دختر خوبی بودی
خونه عمه صبحانه خورییم بعد به اصرارنهار موندیم آبگوشت خوردیم
شما خیلی دوست داشتی بعد نهار برگشتیم خونه
باز شما تو راه خوابیدی امدیم خونه بیدارشدی منم بردمت حموم باز خوابیدی
این بود اولین عروسی که بردمت تاز با عروس خانم هم عکس گرفتیم


مراسم
