پانیساپانیسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

panisa

اولین افطاری

1392/7/8 10:40
نویسنده : SEDIMAMAN
51 بازدید
اشتراک گذاری

امشب با کلی دل نگرانی رفتیم افطاری و شام همسایه دعودت کرده بود رستوران برای اولین بار احساس کردم چقدر نبودن پدرت کنارم برام سخته خودمون دوت بودیم با همسایه هم رو وایستی داشتم

خلاصه اول خوب بود بهت شعله زرد دادم که خیلی دوست داری می خوردی و با وسایل اونجاهم بازی میکردی قاشق...

بعد کمی نون حلوا بهت دادم احساس کردم سیر شدی بهت یه کم شیر دادم فکر کنم شیر گاو بود

چند بارهم غر زدی و مم دادم مدام می خواستی بیای بغلم روی صندلی بند نمی شدی که

خلاصه برامون شام آوردن اول سوپ منم بهت سوپ دادم اسقبال کردی همش نگران بودم چون شام چیزی برات نبرده بودم شرایط اجازه نمی داد

برای من که غذا آوردن ماست اینا رو دادم دستت که مشغول باشی منم غذا بخورم که باهاش زیر چونه ات رو خراش داد بمیرم الهی خوب

من اینقدر تند تند خوردم که همه غذا یا تو گلوم گیر میکرد یا شما نمیزاشتی خلاصه از آخر بغلت کردم و شامم تموم شد برای میوه که شما خوابت میامد کلی غز زدی مجبور شدم زود پاشم

از آخر میخواستیم بیام همه غاشقت شده بودن میگفتن تورو خدا اون عروسک بده بغل مون اسمش چیه کلی تو هم براشون خودتو گرفته بودی

عاشقتم گل سفیدم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به panisa می باشد