92/01/27 آرایشگاه
بعد اسفند ماه تازه فرصت کردم که برم آرایشگاه وطبق معمول شما رو گذاشتم خونه مامان بزرگ وایییییییییییی دخترگلم نمی دونم این همه وابستگی بین منو تو کی به وجود امد که نفهمیدم الن دارم کامل حس میکنم که یک مادرم ولی خیلی ضعیف در مقابل اشکهای درخشان تو عزیزم مامان بزرگ زنگ زدو گفت پانیسا گریه میکنه صدای گریه ات توی تلفن بد جور دلمو لرزوند حتی وقتی که برگشتم توی خواب هق هق میکردی فکر نمی کردم روزی باشه من دچار چنین وابستگی عمیقی باشم
دوستدارم من ببخش برای هر اشکی که از چشمان زیبات ریخته که من باعثش بودم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


92/01/27 آرایشگاه
