پانیساپانیسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

panisa

دختر نازم

برای دخترگلم یه اسمون عشق میارم برای ناز اون چشاش سخاوت هدیه میارم یک دل پر امید ومهر,ترانه ساز غصه ها هدیه ی من به دخترم,همون غریب بی ریا ...
8 مهر 1392

کار خیر

نمی خوام ریا بشه فقط قستم این دختر گلم بهت کار خیرو از همین بچکی یا د بدیم به درخواست من امسال فطریه رو -ریختیم به حساب بیمارهای خاص خدایا کار ی کن بچمون همیشه دستش تو کار خیر باشه الهی آمین بابا جون الان فیش آورد باورکن از بغض چشمام پر اشک شد خدایا منو ببخشش خیلی ناچیزبود
8 مهر 1392

شروع غذاهای خانواده

دیگه کم کم باید بیای سر سفر بشینی گل دخترم برای اولین بار بی نهایت از الویه خوشت آمد برای اولین بار از نون حلوا خوشت آمد برای اولین بار از شعله زرد خوشت آمد برای اولین بار از طالبی با دانه های درشت خوشت آمد گل سفیدم از این به بعد باید کلی غذا رو امتحان کنی و مزه ای مختلف دوستدارم
8 مهر 1392

تولدت مبارک

سلام پانیسا جون گل سفیدم یکسال گذشت باتموم نگرانی های مادرانه خیلی خوش گذشت نمیدونم احساس میکنم کلی حرف برای گفتن دارم اندازه این یکسال اما نمیدونم از کجا شروع کنم وچی بگم دخترم قبل از همه باید منو ببخشی بخاطر تموم بی تجربگی هام بخاطر کوتاهیم بخاطر کامل نبودنم بخاطر سخت گیر بودنم بخاطر هر قطره اشکی که از بدو تولدت ریختی تا الان بخاطرناراحتیام بخاطر کمی ها و کاستی هام منو ببخشش اما این بدون دختر گلم من فقط میتونم بگم سعی خودمو کردم و میکنم برای اینکه اون چیزی که تو می خوای باشم تا آخرین نفسم اگرجای کم بوده و کم گذاشتم بدون از دستم نیموده وگرنه من تمام سعی ام اینکه تو رو خوشحال ببینم گل ناز اگر بخوام خاطراتو مرور کنم از ل...
8 مهر 1392

روضه

دیشب رفتیم خونه خاله لیلا همسایمون روضه بود بعد شام شما اول کلی شارژبودی ولی بعد کلی اذیت کردی بغل کسی نرفتی ها ولی مدادم روسری منو میکشیدی و مم میخواستی وقتی مم میدادم فرار میکردی دوباره یکم می خوردی کلی کلافه ام کردی امدیم خونه خوابیدی گلم این اولین بار بود که تورو این جور جاهامی بردم پارسال خیلی کوچیک بودی وگذاشتمت پیش بابا اینقدر گریه کردی منم برگشتم خونه گل سفیدم
8 مهر 1392

اولین افطاری

امشب با کلی دل نگرانی رفتیم افطاری و شام همسایه دعودت کرده بود رستوران برای اولین بار احساس کردم چقدر نبودن پدرت کنارم برام سخته خودمون دوت بودیم با همسایه هم رو وایستی داشتم خلاصه اول خوب بود بهت شعله زرد دادم که خیلی دوست داری می خوردی و با وسایل اونجاهم بازی میکردی قاشق... بعد کمی نون حلوا بهت دادم احساس کردم سیر شدی بهت یه کم شیر دادم فکر کنم شیر گاو بود چند بارهم غر زدی و مم دادم مدام می خواستی بیای بغلم روی صندلی بند نمی شدی که خلاصه برامون شام آوردن اول سوپ منم بهت سوپ دادم اسقبال کردی همش نگران بودم چون شام چیزی برات نبرده بودم شرایط اجازه نمی داد برای من که غذا آوردن ماست اینا رو دادم دستت که مشغول باشی منم غذا بخورم ...
8 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به panisa می باشد