مراسم
یکشنبه بعداز ظهر راه افتادیم رفتیم زنجان ساعت 3 با مامان مینا بابا جونخلاصه کل راه خواب بودی ویکبارهم شیر خوردی شام خوردیم شب اونا موندیم صبح ساعت 5 صبح بیدارشدیم شما خواب بودی ره افتادیم رفتیم کرج خونه خاله مژکان و عمو حمید نی نی نازشون مارتیا خان جیگر کوچلو ساعت نزدیکای 10 بود رسیدیم شما کلی اونجا شلوغ کردی آتیش سوزندی چقدر حسودی کردی من یک لحظه مارتیا جون بغل کردم گریه کردی منم دادمش به باباش خلاصه مدادم دنبال من بودی که نکنه یواشکی بغلش کنم مارتیا یکسال دقیا از شما کوچیک ترتو 19 مرداد ومارتیا 5 مردادا امسال به دنیا آمد بعد نهار حاظر شید همه با هم بریم تالار شما خیلی اذیت کردی تامن حاظر بشم بماند که پیش مامان مینا و بابا ت ...
نویسنده :
SEDIMAMAN
10:47



