امروز ظهر بعد نهار دمرو خوابیده بودم که که اسباب بازیت دستت بود امدی روی پشتم با پنجه ها کوچیکت ضربه میزدی که یک دفعه با کله از اون طرف افتادی روی اسباب بازیت و کلی گریه کردی اولش خندیدم تا گریه نکنی بعد بابا متوجه شد که اسباب بازیت توی پاش پیچ بوده کنار چشم تو خراش داده خدا رحم کرده نرفته تو چشمت ماما ن ببخشیدمنم زود پاشدم اسپند دود کردم برات بابا جون صدقه انداخت راستی امشب هم که رفته بودیم خونه مامان مینا من بهت شام دادم و خواستم شروع کنم شام بخورم چند لقمه که خوردم به بابا گفتم شما رو بگیره تا منم بتونم راحت شام بخورم گوش نکرد به خوردن ادامه داد و خندید گفت منم میخورم تا تنها خجالت نکشی امدی بغلم که یک دفعه افتادی روی دستت الهی بمیمرم ...